A
Z
U
N
Y
A
N
...King Post...
جمعه 5 خرداد 1396 | 07:30 ق.ظ

http://uupload.ir/files/s5xd_26ad7274435de9bbcbd3c27cdcc82b531cafda17_hq.gif

http://uupload.ir/files/4hb6_e87cb3b7f6237add411c214de13a0bae.png

چیزایی که برای سفارش دادن باید رعایت کنی:
-برای کدایی که میسازم وقت صرف میکنم پس با دقت سفارش بده.
-اول سفارشتو بهم بگو اگه قبول کردم قیمت رو پرداخت کن!
-برای کدنویس ها قالب نمیسازم!

http://uupload.ir/files/4hb6_e87cb3b7f6237add411c214de13a0bae.png
کپی کردن نشونه ی شخصیت شماست پس اگه میخوای شخصیتت زیر سوال بره کپی کن!!
مطالبمو خودم می نویسم پس نویسنده به هیچ وجه نمیپذیرم.
تو هیچ وبی هم نویسنده نمیشم!
اگه دلت میخواد باهات خوب برخورد شه پس خوب برخورد کن!! احترام همیشه دو طرفس
Nature




   
یک کپی کار بسیار ضایع در نت!
دوستان عزیز خواستم یه هشدار جدی در رابطه با یه کپی کار رو بدم که از هر وبی که توش میره حداقل یه چیزی کپی میکنه، برای همین اگه چیزی ساختید، مطلبی گذاشتید یا خلاصه کاری کردید که خودتون اونو برای اولین بار انجام دادید، به صورت رمز دار بذارید که کپی کار گرامی نتونه کپی کنه!! واسه اطلاعات بیشتر به موضوع کپی کار سر بزنید.









*راز ممنوعه* فصل دوم *آغاز بازی*
جمعه 4 آبان 1397 | 06:15 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღراز ممنوعهღ

http://uupload.ir/files/t52q_%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1.jpg

http://uupload.ir/files/164n_out.gif

هرکی لینک دانلود رو خواست بگه







happy birthday Mao-Chan :)
پنجشنبه 3 آبان 1397 | 06:12 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღNewsღ

http://uupload.ir/files/omby_happy-birthday-to-my-friend-cute-kitten.jpg

Set the world on fire with your dreams and use the flame to light a birthday candle

HAPPY BIRTHDAY


با رویاهای خودت جهان رو به آتش بنداز و از شعله اش برای روشن کردن شمع تولدت استفاده کن!
تولدت مبارک!

http://uupload.ir/files/emnx_9623a1e567061845d46296a72c602f64.jpg

Don't ever change
هیچ وقت تغییر نکن







نورهای قرمز (داستان سوم از سری داستان های کوتاه ترسناک)
جمعه 27 مهر 1397 | 06:51 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღScaryღ

http://uupload.ir/files/8gdv_smiling_demon_by_applepopcorn-d8ii04r.png

روز اول مدرسه برای همه بچه ها یک روز خاص و کاملا هیجان انگیزه
دوستان تازه
اتفاقات تازه
امیدهای تازه
همه چیز تازه و دست نخوردس
امروز روز اول مدرسه من هم بود
اما من یه فرقی با همه بچه های دنیا دارم
اینکه وقتی به یک نفر نگاه میکنم میتونم یک نور اطرافشون ببینم
این نور در واقع نور عمر اوناست
اگه عمرشون طولانی باشه این نور سبزه
بیشتر بچه های همسن من هم سبز هستن که یعنی سال های زیادی هنوز وقت دارن
نور زرد یعنی کسی که زودتر از یک سال آینده میمیره
یعنی با مریضی و یا تصادف
اما نه امروز یا فردا، چند ماه دیگه شاید
اما نور قرمز یعنی کسی که تا همین چند لحظه آینده قراره بمیره
چند ساعت دیگه یا چند دقیقه دیگه
امروز روز اول مدرسس و من زودتر از هرکس دیگه ای سر کلاسم
واسه اینکه بتونم این نورها رو ببینم
بچه ها دونه دونه وارد کلاس شدن
تعجب کردم
نفر اول نورش قرمزه
نفر دوم هم همین طور
تمام بچه های کلاس نورشون قرمزه
معلم وارد کلاس شد و با یه لبخند عجیب در رو پشت سرش قفل کرد
نور معلم سبز بود
وقتی درو میبست
از شیشه ی در نور خودمو دیدم
قرمز







برادر (داستان دوم از سری داستان های کوتاه ترسناک)
شنبه 14 مهر 1397 | 04:39 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღScaryღ

https://i.pinimg.com/originals/b0/e4/96/b0e496ee0ca5ddc71c21ffa18d4591d3.jpg

من یه برادر داشتم. یادم میاد صمیمی ترین دوست من برادرم بود. اما از دستش دادم.
ماجرای از دست دادن برادرم این بود که ما وقتی خیلی بچه بودیم تو خونه ی قدیمی که مزرعه هم داشت زندگی میکردیم. ته مزرعه یه کلبه ی چوبی خیلی قدیمی بود که پدرم تمام پنجره هاشو سیاه کرده بود و روزی شاید 10 بار میگفت هرگز حتی نزدیک اون کلبه هم نشید.
نمیدونم چرا ولی اون کلبه ترسناک ترین جای دنیا بود چون پدرم جوری با ما سر اون کلبه رفتار میکرد که انگار دشمنش هستیم
حتی وقتی یه بار توپم افتاد نزدیک اون کلبه. تا برم و برش دارم پدرم منو دید و بدو بدو اومد بالا سرم و اونقدر منو زد که از حال رفتم و گفت دفعه دیگه حتی نزدیک این کلبه بشی پوستت رو واقعا میکنم، قسم میخورم که انجامش میدم.
پدرم چشاش کاسه خون بود وقتی مادرم اشتباهی و سهوا اسم اون کلبه رو میاورد. چند بار مادرم رو هم زد چون فقط اسم اون کلبه رو آورده بود.
یه روز صبح برادرم رو دیدم که داره نزدیک کلبه میشه. تا دیدمش بدو بدو رفتم سمتش و گفتم داری چه غلطی میکنی؟ مگه نگفته نریم سمتش؟
گفت نگاه کن، درش بازه. میخوام برم توش رو ببینم.
من اونقدر ترسیدم که حتی نمیتونستم جلوشو بگیرم واسه همین بدو بدو رفتم تو اتاقم و تا شب بیرون نیومدم.
وقتی از اتاقم اومدم بیرون نزدیک شام بود. رفتم تو آشپزخونه و دیدم مادرم و پدرم سر میز نشستن و 3 تا بشقاب روی میزه و سه تا تکه گوشت.
مادرم چشاش پر از خون و اشک بود و پدرم داشت با میل غذا میخورد.
گفتم داداش کو؟
پدرم گفت کدوم داداش؟ ما جز تو پسری نداشتیم، تو هم هیچ داداشی نداشتی و نداری. خب؟
اما من میدونم... من یه برادر داشتم!







میترسم (داستان اول از سری داستان های کوتاه ترسناک)
شنبه 14 مهر 1397 | 04:25 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღScaryღ

http://khengoolestan.com/wp-content/uploads/2018/09/khengoolestan_image_belghayes_2018-09-21_17_33_29.jpg

همسرم دست بر نمیداره، 3 روزه که پسرمون گم شده و دست به دامن تمام پلیس ها و کلانتری ها شده
عکسش رو همه جا پخش کرده و سه روز و سه شبه که نخوابیده. دائم بهش میگم که فایده نداره و اون برای همیشه مارو ترک کرده ولی قبول نمیکنه و همچنان یه لحظه هم آروم و قرار نداره.
تا اینکه روز چهارم با گریه و بغض و ناراحتی قبول کرد که قبول کنه پسرمون برای همیشه گم شده
اما روز پنجم در خونه رو زدن و من رفتم دم در و دیدم دو مامور پلیس با صورت خندان و خوشحال روبروم ایستادن و پسرمون هم روبروی اوناست و با صورتی سفید و چشمای خمار و نیمه بسته بهم زل زده و هیچی نمیگه. مامور گفت که پسرتون رو توی جنگل وقتی داشت دنبال خونه میگشت پیدا کردیم.
آره پسرمون پیدا شد اما... قسم میخورم که این پسر من نیست
شبا وقتی روی تخت میخوابم به وضوح میبینم که از دور داره منو تماشا میکنه. نمیخنده. گریه نمیکنه.
صورتش، خال روی دستش، حرف زدنش، صداش، راه رفتنش، مدل غذا خوردنش و حتی مدل بازی کردنش عین پسرمه ولی... قسم میخورم که این پسر من نیست.
چون... من خودم کشتمش.
خودم تو جنگل خفش کردم و بعد خاکش کردم.
این نمیتونه پسر من باشه
ازش میترسم
هر کی که هست، شبا نمیتونم بخوابم.







Go Tell Aunt Rhody - Resident Evil
جمعه 13 مهر 1397 | 05:42 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღotherღ ღScaryღ




سری Resident Evil یکی از بهترین سری های بازی های ترسناکه ولی به شخصه تا نسخه 7 اش نه تنها هیچ کدوم از نسخه هاش بلکه هیچ بازی ترسناک دیگه ای برام ترسناک نبود :/
ولی این یکی فرق داشت....
در تمام طول مدت بازی دلهره داشتم  XD
شخصیت ها و فضاش عالین یه شاهکار عالی از شینجی میکامی.. متاش هم 86 شد.. البته خیلی وقته که بازیش کردم ولی وقتی آهنگش رو دیدم گفتم یه پست دربارش بذارم این آهنگ یه آهنگ بچه گانه قدیمیه که این جوری تغییرش دادن lol
اگه بازی رو انجام بدید متوجه میشید چرا همچین چیزی رو به عنوان آهنگ اصلی بازی در نظر گرفتن... ایده اش خلاقانه بود ...







Survey
پنجشنبه 12 مهر 1397 | 09:11 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღNewsღ

http://uupload.ir/files/kun3_untitled1.png

نتیجه نظر سنجی!
نظر خود بنده نیز همون گزینه ایه که شماها انتخاب نمودید.
خدایی اگه مانگاکا به سرش بزنه بخواد همچین کاری انجام بده، عمرا حتی نمی تونم اون آرک ها و قسمت هایی که فوق العاده نوشته بود رو به خاطر این کارش باحال در نظر بگیرم...
پایان یه داستان خیلی مهمه حتی اگه آغازش طوفانی باشه یا وسطاش خوب شه اما آخرش رو یه پایان مسخره و آبکی در نظر بگیره من یکی که عمرا طرفدارش نمیشم...
پایان تاثیر گذار و به یاد ماندنی انتظار دارم من نمیدونم :|







تابستان تمام شد
یکشنبه 1 مهر 1397 | 08:33 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღTekstღ ღNewsღ

http://khengoolestan.com/wp-content/uploads/2018/09/khengoolestan_image_Maryamtkd_2018-09-23_09_29_19.jpg

یادت هست...؟
چند ماه پیش را میگویم
انتظار تابستان را میکشیدیم
برایش ذوق داشتیم
تمام شد
به همین زودی تمام شد
خیلی فکرها برایش داشتیم نه؟
خیلی خاطره ها میخواستیم بسازیم که نشد
خب تمام عمر همین است
فصل های مختلف زندگی میگذرد
تمام میشود
در آخر این تویی که خودت را تنها میابی
تنهای تنها میان اتفاقاتی که نیفتاد
پس بخند
با تمام نداشته هایت برقص
در همین لحظه، در همین حالا
به حال خوبت وعده ی فلان فصل و فلان روز و فلان شخص را نده

علی سلطانی







بازگشت همه به سوی مدرسه است
جمعه 30 شهریور 1397 | 04:12 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღNewsღ ღjokesღ

http://cdn.sornamag.com/files/images/20188/20/20188209650317856awaterM.jpg

جدیدترین پست شاخا:
ببین اسکل
منو هیچ مدرسه ای ثبت نام نمیکنه
♦♦♦♦♦
اول مهره دانشگاها شروع شده و مدرسه ها باز شده
میخام نصیحتتون کنم
نزارین درستون به اینترنتتون لطمه بزنه!!!!

♦♦♦♦♦
انالله و اناالیه المدرسه
بازگشت همه به سوی مدرسه است...
با نهایت تاثر و تاسف پایان سه ماه عشق و حال و صفا و خواب لذت بخش صبح و آغاز نه ماه زجر و بدبختی و امتحان...
(با تاخیر فراوان) بر شما دوست عزیز تسلیتــ







مگر چقدر مهم است؟
جمعه 23 شهریور 1397 | 06:39 ب.ظ
نویسنده: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | ارسال شده در: ღTekstღ

http://uupload.ir/files/h5td_6444163985107d4265cb5b2cfe6976a6--d-artwork-digital-art.jpg

همیشه جنگیدن خوب نیست!
من همیشه جنگیده ام تا چیزی را عوض کنم!
اما این روزها فهمیده ام که با آدم های کوته نظر نباید جنگید!
فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید!
برای بدست آوردن دل آدمها نباید جنگید! برای اثبات خوب بودن نباید جنگید! بعضی چیزها وقتی با جنگیدن بدست می آیند بی ارزش میشوند!
این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هرکسی که رنجم میدهد!
از آدم هایی که زیاد دروغ میگویند فاصله میگیرم!
از آدم هایی که ظلم میکنند فاصله میگیرم!
از آدم هایی که حرمتم را نگه نمیدارند فاصله میگیرم!
با حقارت برخی آدم ها و دل هایشان نباید جنگید!
باید نادیده شان گرفت و گذشت!
می بخشمشان!
نه برای اینکه مستحق بخشش اند!
برای اینکه من مستحق آرامشم!
مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان اینچنین موجودات پستی که دنیای افکارشان مردابیست گندیده!!...







1 2 3 4 5 6 7 ...