تبلیغات
Magic Spirit


<

Survay~

کدوم؟






...King Post...

جمعه 5 خرداد 1396 | 07:30 ق.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧

http://uupload.ir/files/s5xd_26ad7274435de9bbcbd3c27cdcc82b531cafda17_hq.gif

http://uupload.ir/files/4hb6_e87cb3b7f6237add411c214de13a0bae.png

چیزایی که برای سفارش دادن باید رعایت کنی:
-برای کدایی که میسازم وقت صرف میکنم پس با دقت سفارش بده.
-اول سفارشتو بهم بگو اگه قبول کردم قیمت رو پرداخت کن!
-برای کدنویس ها قالب نمیسازم!
-قالب ها رو ویرایش نکنین لعنتیا! حداقل یه ذره مرام به خرج بدین قبلش یه اطلاعی بدین

http://uupload.ir/files/4hb6_e87cb3b7f6237add411c214de13a0bae.png
کپی کردن نشونه ی شخصیت شماست پس اگه میخوای شخصیتت زیر سوال بره کپی کن!!
مطالبمو خودم می نویسم پس نویسنده به هیچ وجه نمیپذیرم.
تو هیچ وبی هم نویسنده نمیشم!
اگه دلت میخواد باهات خوب برخورد شه پس خوب برخورد کن!!
احترام همیشه دو طرفس





دیگه زندگیم مثل همیشه نمیشه (داستان چهارم از سری داستان های کوتاه ترسناک)

یکشنبه 20 آبان 1397 | 10:31 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღScaryღ

http://uupload.ir/files/jitk_470d7ffd0f8a8eeb386b0990fbc11643.jpg
همیشه از شب متنفر بودم. نه برای تاریکی. نه برای دلیل خاصی. کلا از شب، از ساعت های شب متنفرم و این تنفر برمیگرده به سال ها پیش

یادمه 2 سال پیش وقتی داشتم از سرکارم برمیگشتم خونه دیر وقت شده بود. ساعت 3 شب بود
سوار ماشین به سمت خونه حرکت میکردم که تو ده کیلومتری نزدیک خونه با یک چراغ قرمز برخورد کردم و پشت چراغ قرمز ایستادم

نه برای اینکه قانون رو رعایت کرده باشم، ایستادم تا گوشی تلفن همراهم که به کف ماشین افتاده رو بردارم. دولا شدم و گوشی تلفنم رو پیدا کردم و برداشتم

سرمو رو که بالا اوردم دیدم سمت راستم یک دختر جوان که یک کیف دستی کوچیک هم کنارش هست بدون حرکت توی تاریکی توی ایستگاه اتوبوس نشسته و با صورتی بی جون و بی روح داره بهم نگاه میکنه

تا دیدمش کمی ترسیدم، خیلی حالت بد و ترسناکی داشت...، چند لحظه تو همین موقعیت بودیم، به چشمای هم نگاه میکردیم که آروم بلند شد و کیف دستش رو گرفت و به سمت من و اروم اروم حرکت کرد تا به ماشین رسید

دولا شد و چند ضربه به شیشه زد، تردید داشتم شیشه رو پایین بدم اما گفتم شاید کمک لازم داره

برای همین شیشه رو اروم کشیدم پایین. با یه حالت خیلی ترسناک سرش رو داخل ماشین کرد و گفت: حالم خوب نیست. خونم همین نزدیکیه، منو میرسونی؟ 

نمیدونم چطوری بگم که چه حالت بدی داشت اون دختر. موهای بهم ریخته کثیف، صورت بدون ارایش و سفید و چشایی که انگار سال هاست نخوابیده، گودی زیر چشمش و لبای سفیدش خیلی اذیت کننده بود. کیف دستیش رو گرفته بود توی دستش و مستقیم بدون هیچ حرکتی به من نگاه میکرد

نمیخواستم سوارش کنم، داشتم فکر میکردم که چی بگم که دقیقا با همون لحن بدون تغیر گفت: حالم خوب نیست. خونم همین نزدیکیه. منو میرسونی؟

از اینکه دقیقا همون لحن و با همون حالت این جمله رو گفت حالم خیلی بد شد. منتظر یه جواب منطقی بودم که برای بار سوم با همون حالت و بدون حرکت صورتش گفت: حالم خوب نیست. خونم همین نزدیکی. منو میرسونی؟ 

تا امدم یه جواب بهش بدم چراغ سبز شد و سبز شدن چراغ بهم یه شجاعت خاصی داد. تا امدم پامو بزارم روی گاز بهش گفتم: ببخشید من کار دارم نمیتونم

وقتی اینو گفتم، سرش رو بیشتر جلو اورد و با کلفت ترین صدای ممکن که یک مرد هم نمیتونست این صدارو داشته باشه یک جمله گفت که تا امروز هر شب کابوسش رو میبینم، با اون صدای کلفتش گفت: کار درستی کردی سوارم نکردی(:

اروم رفت و سرجاش نشست و من فرار کردم
من زندگیم دیگه هیچوقت مثل همیشه نمیشه





*راز ممنوعه* فصل دوم *آغاز بازی*

جمعه 4 آبان 1397 | 06:15 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღراز ممنوعهღ

http://uupload.ir/files/t52q_%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1.jpg

هرکی لینک دانلود رو خواست بگه




happy birthday Mao-Chan :)

پنجشنبه 3 آبان 1397 | 06:12 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღNewsღ

http://uupload.ir/files/omby_happy-birthday-to-my-friend-cute-kitten.jpg

Set the world on fire with your dreams and use the flame to light a birthday candle
HAPPY BIRTHDAY

با رویاهای خودت جهان رو به آتش بنداز و از شعله اش برای روشن کردن شمع تولدت استفاده کن!
تولدت مبارک!
http://uupload.ir/files/emnx_9623a1e567061845d46296a72c602f64.jpg

Don't ever change
هیچ وقت تغییر نکن




نورهای قرمز (داستان سوم از سری داستان های کوتاه ترسناک)

جمعه 27 مهر 1397 | 06:51 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღScaryღ

http://uupload.ir/files/8gdv_smiling_demon_by_applepopcorn-d8ii04r.png

روز اول مدرسه برای همه بچه ها یک روز خاص و کاملا هیجان انگیزه
دوستان تازه
اتفاقات تازه
امیدهای تازه
همه چیز تازه و دست نخوردس
امروز روز اول مدرسه من هم بود
اما من یه فرقی با همه بچه های دنیا دارم
اینکه وقتی به یک نفر نگاه میکنم میتونم یک نور اطرافشون ببینم
این نور در واقع نور عمر اوناست
اگه عمرشون طولانی باشه این نور سبزه
بیشتر بچه های همسن من هم سبز هستن که یعنی سال های زیادی هنوز وقت دارن
نور زرد یعنی کسی که زودتر از یک سال آینده میمیره
یعنی با مریضی و یا تصادف
اما نه امروز یا فردا، چند ماه دیگه شاید
اما نور قرمز یعنی کسی که تا همین چند لحظه آینده قراره بمیره
چند ساعت دیگه یا چند دقیقه دیگه
امروز روز اول مدرسس و من زودتر از هرکس دیگه ای سر کلاسم
واسه اینکه بتونم این نورها رو ببینم
بچه ها دونه دونه وارد کلاس شدن
تعجب کردم
نفر اول نورش قرمزه
نفر دوم هم همین طور
تمام بچه های کلاس نورشون قرمزه
معلم وارد کلاس شد و با یه لبخند عجیب در رو پشت سرش قفل کرد
نور معلم سبز بود
وقتی درو میبست
از شیشه ی در نور خودمو دیدم
قرمز




برادر (داستان دوم از سری داستان های کوتاه ترسناک)

شنبه 14 مهر 1397 | 04:39 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღScaryღ

https://i.pinimg.com/originals/b0/e4/96/b0e496ee0ca5ddc71c21ffa18d4591d3.jpg

من یه برادر داشتم. یادم میاد صمیمی ترین دوست من برادرم بود. اما از دستش دادم.
ماجرای از دست دادن برادرم این بود که ما وقتی خیلی بچه بودیم تو خونه ی قدیمی که مزرعه هم داشت زندگی میکردیم. ته مزرعه یه کلبه ی چوبی خیلی قدیمی بود که پدرم تمام پنجره هاشو سیاه کرده بود و روزی شاید 10 بار میگفت هرگز حتی نزدیک اون کلبه هم نشید.
نمیدونم چرا ولی اون کلبه ترسناک ترین جای دنیا بود چون پدرم جوری با ما سر اون کلبه رفتار میکرد که انگار دشمنش هستیم
حتی وقتی یه بار توپم افتاد نزدیک اون کلبه. تا برم و برش دارم پدرم منو دید و بدو بدو اومد بالا سرم و اونقدر منو زد که از حال رفتم و گفت دفعه دیگه حتی نزدیک این کلبه بشی پوستت رو واقعا میکنم، قسم میخورم که انجامش میدم.
پدرم چشاش کاسه خون بود وقتی مادرم اشتباهی و سهوا اسم اون کلبه رو میاورد. چند بار مادرم رو هم زد چون فقط اسم اون کلبه رو آورده بود.
یه روز صبح برادرم رو دیدم که داره نزدیک کلبه میشه. تا دیدمش بدو بدو رفتم سمتش و گفتم داری چه غلطی میکنی؟ مگه نگفته نریم سمتش؟
گفت نگاه کن، درش بازه. میخوام برم توش رو ببینم.
من اونقدر ترسیدم که حتی نمیتونستم جلوشو بگیرم واسه همین بدو بدو رفتم تو اتاقم و تا شب بیرون نیومدم.
وقتی از اتاقم اومدم بیرون نزدیک شام بود. رفتم تو آشپزخونه و دیدم مادرم و پدرم سر میز نشستن و 3 تا بشقاب روی میزه و سه تا تکه گوشت.
مادرم چشاش پر از خون و اشک بود و پدرم داشت با میل غذا میخورد.
گفتم داداش کو؟
پدرم گفت کدوم داداش؟ ما جز تو پسری نداشتیم، تو هم هیچ داداشی نداشتی و نداری. خب؟
اما من میدونم... من یه برادر داشتم!




میترسم (داستان اول از سری داستان های کوتاه ترسناک)

شنبه 14 مهر 1397 | 04:25 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღScaryღ

http://khengoolestan.com/wp-content/uploads/2018/09/khengoolestan_image_belghayes_2018-09-21_17_33_29.jpg

همسرم دست بر نمیداره، 3 روزه که پسرمون گم شده و دست به دامن تمام پلیس ها و کلانتری ها شده
عکسش رو همه جا پخش کرده و سه روز و سه شبه که نخوابیده. دائم بهش میگم که فایده نداره و اون برای همیشه مارو ترک کرده ولی قبول نمیکنه و همچنان یه لحظه هم آروم و قرار نداره.
تا اینکه روز چهارم با گریه و بغض و ناراحتی قبول کرد که قبول کنه پسرمون برای همیشه گم شده
اما روز پنجم در خونه رو زدن و من رفتم دم در و دیدم دو مامور پلیس با صورت خندان و خوشحال روبروم ایستادن و پسرمون هم روبروی اوناست و با صورتی سفید و چشمای خمار و نیمه بسته بهم زل زده و هیچی نمیگه. مامور گفت که پسرتون رو توی جنگل وقتی داشت دنبال خونه میگشت پیدا کردیم.
آره پسرمون پیدا شد اما... قسم میخورم که این پسر من نیست
شبا وقتی روی تخت میخوابم به وضوح میبینم که از دور داره منو تماشا میکنه. نمیخنده. گریه نمیکنه.
صورتش، خال روی دستش، حرف زدنش، صداش، راه رفتنش، مدل غذا خوردنش و حتی مدل بازی کردنش عین پسرمه ولی... قسم میخورم که این پسر من نیست.
چون... من خودم کشتمش.
خودم تو جنگل خفش کردم و بعد خاکش کردم.
این نمیتونه پسر من باشه
ازش میترسم
هر کی که هست، شبا نمیتونم بخوابم.




Go Tell Aunt Rhody - Resident Evil

جمعه 13 مهر 1397 | 05:42 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღotherღ ღScaryღ




سری Resident Evil یکی از بهترین سری های بازی های ترسناکه ولی به شخصه تا نسخه 7 اش نه تنها هیچ کدوم از نسخه هاش بلکه هیچ بازی ترسناک دیگه ای برام ترسناک نبود :/
ولی این یکی فرق داشت....
در تمام طول مدت بازی دلهره داشتم  XD
شخصیت ها و فضاش عالین یه شاهکار عالی از شینجی میکامی.. متاش هم 86 شد.. البته خیلی وقته که بازیش کردم ولی وقتی آهنگش رو دیدم گفتم یه پست دربارش بذارم این آهنگ یه آهنگ بچه گانه قدیمیه که این جوری تغییرش دادن lol
اگه بازی رو انجام بدید متوجه میشید چرا همچین چیزی رو به عنوان آهنگ اصلی بازی در نظر گرفتن... ایده اش خلاقانه بود ...




Survey

پنجشنبه 12 مهر 1397 | 09:11 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღNewsღ

http://uupload.ir/files/kun3_untitled1.png

نتیجه نظر سنجی!
نظر خود بنده نیز همون گزینه ایه که شماها انتخاب نمودید.
خدایی اگه مانگاکا به سرش بزنه بخواد همچین کاری انجام بده، عمرا حتی نمی تونم اون آرک ها و قسمت هایی که فوق العاده نوشته بود رو به خاطر این کارش باحال در نظر بگیرم...
پایان یه داستان خیلی مهمه حتی اگه آغازش طوفانی باشه یا وسطاش خوب شه اما آخرش رو یه پایان مسخره و آبکی در نظر بگیره من یکی که عمرا طرفدارش نمیشم...
پایان تاثیر گذار و به یاد ماندنی انتظار دارم من نمیدونم :|




تابستان تمام شد

یکشنبه 1 مهر 1397 | 08:33 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღTekstღ ღNewsღ

http://khengoolestan.com/wp-content/uploads/2018/09/khengoolestan_image_Maryamtkd_2018-09-23_09_29_19.jpg

یادت هست...؟
چند ماه پیش را میگویم
انتظار تابستان را میکشیدیم
برایش ذوق داشتیم
تمام شد
به همین زودی تمام شد
خیلی فکرها برایش داشتیم نه؟
خیلی خاطره ها میخواستیم بسازیم که نشد
خب تمام عمر همین است
فصل های مختلف زندگی میگذرد
تمام میشود
در آخر این تویی که خودت را تنها میابی
تنهای تنها میان اتفاقاتی که نیفتاد
پس بخند
با تمام نداشته هایت برقص
در همین لحظه، در همین حالا
به حال خوبت وعده ی فلان فصل و فلان روز و فلان شخص را نده

علی سلطانی




بازگشت همه به سوی مدرسه است

جمعه 30 شهریور 1397 | 04:12 ب.ظ
writer: ✦Mıпαмı Eʟʟıε✧ | send in: ღNewsღ ღjokesღ

http://cdn.sornamag.com/files/images/20188/20/20188209650317856awaterM.jpg

جدیدترین پست شاخا:
ببین اسکل
منو هیچ مدرسه ای ثبت نام نمیکنه
♦♦♦♦♦
اول مهره دانشگاها شروع شده و مدرسه ها باز شده
میخام نصیحتتون کنم
نزارین درستون به اینترنتتون لطمه بزنه!!!!

♦♦♦♦♦
انالله و اناالیه المدرسه
بازگشت همه به سوی مدرسه است...
با نهایت تاثر و تاسف پایان سه ماه عشق و حال و صفا و خواب لذت بخش صبح و آغاز نه ماه زجر و بدبختی و امتحان...
(با تاخیر فراوان) بر شما دوست عزیز تسلیتــ




1 2 3 4 5 6 7 ...


Story Sefaresh Profile Freinds Stuff Orders Home