(っ>ω<)っMinami Ellie
  MAGIC SPIRIT~


Magic Spirit~

They never lose hope
When everything's cold and the fighting's near
It's deep in their bones
They'll run into smoke when the fire is fierce
Oh pick yourself up, 'cause
Legends never die









 
Legends Never Die

HOME OWNER STUFF EXLINK story Orders


دیگه زندگیم مثل همیشه نمیشه (داستان چهارم از سری داستان های کوتاه ترسناک)

یکشنبه 20 آبان 1397 | 10:31 ب.ظ
send in:
ღScaryღ



http://uupload.ir/files/jitk_470d7ffd0f8a8eeb386b0990fbc11643.jpg
همیشه از شب متنفر بودم. نه برای تاریکی. نه برای دلیل خاصی. کلا از شب، از ساعت های شب متنفرم و این تنفر برمیگرده به سال ها پیش

یادمه 2 سال پیش وقتی داشتم از سرکارم برمیگشتم خونه دیر وقت شده بود. ساعت 3 شب بود
سوار ماشین به سمت خونه حرکت میکردم که تو ده کیلومتری نزدیک خونه با یک چراغ قرمز برخورد کردم و پشت چراغ قرمز ایستادم

نه برای اینکه قانون رو رعایت کرده باشم، ایستادم تا گوشی تلفن همراهم که به کف ماشین افتاده رو بردارم. دولا شدم و گوشی تلفنم رو پیدا کردم و برداشتم

سرمو رو که بالا اوردم دیدم سمت راستم یک دختر جوان که یک کیف دستی کوچیک هم کنارش هست بدون حرکت توی تاریکی توی ایستگاه اتوبوس نشسته و با صورتی بی جون و بی روح داره بهم نگاه میکنه

تا دیدمش کمی ترسیدم، خیلی حالت بد و ترسناکی داشت...، چند لحظه تو همین موقعیت بودیم، به چشمای هم نگاه میکردیم که آروم بلند شد و کیف دستش رو گرفت و به سمت من و اروم اروم حرکت کرد تا به ماشین رسید

دولا شد و چند ضربه به شیشه زد، تردید داشتم شیشه رو پایین بدم اما گفتم شاید کمک لازم داره

برای همین شیشه رو اروم کشیدم پایین. با یه حالت خیلی ترسناک سرش رو داخل ماشین کرد و گفت: حالم خوب نیست. خونم همین نزدیکیه، منو میرسونی؟ 

نمیدونم چطوری بگم که چه حالت بدی داشت اون دختر. موهای بهم ریخته کثیف، صورت بدون ارایش و سفید و چشایی که انگار سال هاست نخوابیده، گودی زیر چشمش و لبای سفیدش خیلی اذیت کننده بود. کیف دستیش رو گرفته بود توی دستش و مستقیم بدون هیچ حرکتی به من نگاه میکرد

نمیخواستم سوارش کنم، داشتم فکر میکردم که چی بگم که دقیقا با همون لحن بدون تغیر گفت: حالم خوب نیست. خونم همین نزدیکیه. منو میرسونی؟

از اینکه دقیقا همون لحن و با همون حالت این جمله رو گفت حالم خیلی بد شد. منتظر یه جواب منطقی بودم که برای بار سوم با همون حالت و بدون حرکت صورتش گفت: حالم خوب نیست. خونم همین نزدیکی. منو میرسونی؟ 

تا امدم یه جواب بهش بدم چراغ سبز شد و سبز شدن چراغ بهم یه شجاعت خاصی داد. تا امدم پامو بزارم روی گاز بهش گفتم: ببخشید من کار دارم نمیتونم

وقتی اینو گفتم، سرش رو بیشتر جلو اورد و با کلفت ترین صدای ممکن که یک مرد هم نمیتونست این صدارو داشته باشه یک جمله گفت که تا امروز هر شب کابوسش رو میبینم، با اون صدای کلفتش گفت: کار درستی کردی سوارم نکردی(:

اروم رفت و سرجاش نشست و من فرار کردم
من زندگیم دیگه هیچوقت مثل همیشه نمیشه