(っ>ω<)っMinami Ellie
  MAGIC SPIRIT~


Magic Spirit~

They never lose hope
When everything's cold and the fighting's near
It's deep in their bones
They'll run into smoke when the fire is fierce
Oh pick yourself up, 'cause
Legends never die









 
Legends Never Die

HOME OWNER STUFF EXLINK story Orders


مرد پیر، مرد جوان و بزرگترین درس زندگی

جمعه 28 تیر 1398 | 04:50 ب.ظ
send in:
ღIntroduction the novelღ



https://scontent-atl3-1.cdninstagram.com/vp/ba583f30907287fc4cd8b97f3d2c0996/5D68DCA0/t51.2885-15/e35/51705800_387669062044841_1795733232205902143_n.jpg?_nc_ht=scontent-atl3-1.cdninstagram.com

کتاب “سه شنبه ها با موری” نوشته میچ آلبوم؛ داستان واقعی درباره مبارزه اعجاب انگیز پروفسور “شوارتز موری” با بیماری سخت و لاعلاج ای ال اس است. این بیماری، به تدریج اعضا و جوارح اصلی بدن را از کار می اندازد و باعث مرگ سلولی بافت ها و ماهیچه ها میگردد. 
موری مرگ را پذیرفته است، او خواهد مرد اما در واپسین روزهای زندگی میخواهد به کمال انسانی برسد. خورشید و تابش آن، رنگ یاس بنفش داخل گلدان، غذا، خواندن روزنامه، ملاقات های دوستان وروزنامه نگاران همه او را به نوعی به وجد میاورد. داستان از زبان شاگرد موری روایت میشود.

قسمتی از کتاب:

از او پرسیدم برای خودش احساس تاسف نمی کند؟
گفت:  “صبح ها گاهی برای خودم عزاداری می کنم. به بدنم نگاه میکنم همانقدر که میتوانم دستها و انگشتهایم را تکان میدهم و به آنچه که از دست داده ام تاسف می خورم. بعد برای مرگ کند و دردناک خودم عزاداری می کنم ولی بعد تمام می شود.”
به همین سادگی؟!
”بله، اگر لازم باشد خب گریه میکنم ولی بعد توجهم را به تمام چیزهای خوبی که هنوز در زندگی ام هست جلب میکنم. کسانی که هنوز بدیدنم می آیند. قصه هایی که خواهم شنید. اگر سه شنبه باشد با تو، آخر ما اهل سه شنبه هستیم.”

+کتابش برای دانلود توی نت هست ولی چون ترجمش فرق داشت و تعداد صفحاتشم خیلی کمتر بود (خودمم کاغذی خونده بودمش) بخاطر همین لینکشو نذاشتم =)








The lovely bones

یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 | 07:35 ب.ظ
send in: ღIntroduction the novelღ



https://m.media-amazon.com/images/M/MV5BMmZiNWE1MmQtNzhjYy00MWI4LThkZDQtMjYxNGEzNTEzYjUzXkEyXkFqcGdeQXVyNDI4MjY3OTI@._V1_.jpg

"نام خانوادگی من مثل اسم یک نوع ماهی به اسم سالمون بود و اسم کوچکم سوزی. چهارده ساله بودم، زمانی که در شش دسامبر 1973 به قتل رسیدم."

خط بالا تقریبا تمام چیزی که "استخوان های دوست داشتنی" را به یک داستان همه گیر تبدیل می‌کند. شیرینی، رنج، ریتم تکان دهنده و لحن روایی خاصی است که همه در دو خط بالایی گنجانده شده، فشرده و آماده انفجار.

اولین رمان "آلیس سبولد" داستان یک دختر معمولی است که در سن 14 سالگی کشته و در زمین نزدیک خانه شان دفن می شود و سه روز بعد سگ همسایه دوان دوان با استخوان شانه دخترک در دهانش به خانه بر می‌گردد. جنایت وحشتناکی است. همان طور که فصل اول پیش می رود، مات و مبهوت برجا می مانید.

در "استخوان های دوست داشتنی" بهشت (جایی که سوزی وارد آن می شود) جای سبز و خوش آب و هوایی است، یادآور مدرسه ای که هیچ وقت سوزی به آن نرفت و این بهشت با یک راهنمای پذیرش تکمیل می شود که همراهی اش می کند تا مطمئن شود او به خوبی با همه چیز کنار آمده است. این همان بهشتی است که بچه ها برای داشتن اش دعا می کنند. "بهشت ما یک مغازه بستنی فروشی دارد که وقتی یک بستنی چوبی با طعم نعنا می خواهی، هیچ کس نمی گوید فصلش نیست."

اما حتی بستنی هم بعد از مدتی خسته کننده می شود. پس سوزی دوباره توجه اش به زمین جلب می شود. او گستره واکنش های تند و خرابی ای که مرگش به آهستگی در میان خانواده و دوستانش باقی گذاشته را تماشا می کند. پدر شجاع اما شکننده اش، خواهر کوچک استثنایی اش، هم کلاسی های سرگردان متحیرش. او با خونسردی اینها را می بیند، همانطور که قاتلش را نگاه می کند.

پیتر جکسون نیز فیلمی را به همین نام بر پایه این رمان کارگردانی کرد.

"در بهشت مسابقه‌ای برپا بود. سئوال این بود: چگونه می‌توانید قتلی را انجام دهید بدون این که کوچک‌ترین مدرکی بر جای بگذارید؟ پاسخ من این بود: قتل با قندیل یخ. چون به مرور زمان آب می‌شد و اثری از خود برجای نمی‌گذاشت."

برای دانلود کتاب "کلیک کنید"








z مثل زکریا - z for zachariah

پنجشنبه 4 بهمن 1397 | 08:31 ب.ظ
send in: ღIntroduction the novelღ



https://images-na.ssl-images-amazon.com/images/I/51rqbjzojiL.jpg

«آن بردن، 16 ساله است. تا آنجا که خبر دارد تنها انسان زنده روی زمین است. تشعشعات اتمی که تمام دنیا را ویران کرده هنوز راهی به دره سرسبز او پیدا نکرده اس. اما کمی بعد کس دیگری از راه می رسد...»

-کتابی جذاب و فراموش نشدنی، پر از هیجان و ماجرا، با سبکی صریح و پر شور...
نیویورک تایمز
-Z مثل زکریا برنده جایزه ادبی ادگار آلن پو شده است.







And Then There Were None

دوشنبه 29 مرداد 1397 | 09:56 ب.ظ
send in: ღIntroduction the novelღ



https://www.bargozideha.com/static/portal/86/861335-933919.jpg

ده نفر، هفت مرد و سه زن، توسط افرادی به ظاهر مختلف دعوت می‌شوند که تعطیلات خود را در جزیره‌ای دورافتاده به نام «جزیرهٔ زنگی» بگذرانند. بعضی از آن‌ها قبلاً هم دیگر را سر موضوعی می‌شناخته‌اند؛ ولی بیشترشان قبل از رفتن به جزیره هیچ‌گاه یکدیگر را ندیده بوده‌اند. این ده نفر هر کدام به گونه‌ای در گذشتهٔ خود باعث قتل یک فرد شده‌اند. پس از گذشت مدتی در جزیره، آن‌ها متوجه می‌شوند که همه از سوی یک فرد به آن جا دعوت شده‌اند. فردی که با این که در جزیره نیست از راز همهٔ آن‌ها آگاه است. او قربانیان خود را با اقتباس از یک شعر کودکانه به نام ده سرخپوست کوچک به قتل می‌رساند.

این شعر به این صورت است:

ده سرخپوست کوچک رفتند شام بخورند،

یکی خود را خفه کرد و سپس نه تا باقی ماندند.

نه سرخپوست کوچک تا دیروقت نشستند،

یکی به خواب رفت و سپس هشت تا باقی ماندند.

هشت سرخپوست کوچک به دِوُن رفتند،

یکی گفت همینجا میمانم و سپس هفت تا باقی ماندند.

هفت سرخپوست کوچک هیزم میشکستند،

یکی خود را تکه تکه کرد و سپس شش تا باقی ماندند.

شش سرخپوست کوچک با کندو بازی میکردند،

یکی را زنبور نیش زد و سپس پنج تا باقی ماندند.

پنج سرخپوست کوچک به دادگاه رفتند،

یکی قاضی شد و سپس چهار تا باقی ماندند.

چهار سرخپوست کوچک به به دریا رفتند،

یکی را ماهی قرمز بلعید و سپس سه تا باقی ماندند.

سه سرخپوست کوچک به باغ وحش رفتند،

یکی را خرس بزرگی بغل کرد و سپس دو تا باقی ماندند.

دو سرخپوست کوچک در آفتاب نشتند،

یکی سوخاری شد و سپس یکی باقی ماند.

یک سرخپوست کوچک تنها ماند،

او رفت و خود را دار زد و سپس هیچ کدام باقی نماندند.

هر کدام از این ده نفر بر اساس این شعر کودکانه با همان روش به طور عجیب به قتل می‌رسیدند و در پایان هیچ‌کس در جزیره باقی نمی‌ماند. ایده این کتاب جالب توجه است، یک فرد ناشناس ده نفر را که از عدالت فرار کردند را به جزیره دعوت می‌کند و سرانجام عدالت را درمورد آنها اجرا می‌کند.


برای دانلود کتاب "و سپس هیچ کس باقی نماند" نوشته "آگاتا کریستی"

کلیک کنید








Dead end in Norvelt

دوشنبه 29 مرداد 1397 | 09:44 ب.ظ
send in: ღIntroduction the novelღ



https://ketabak.org/sites/default/files/book/bonbast-.jpg

در شهر تاریخی نورولت در پنسیلوانیا در سال ۱۹۶۲ مادر جک گانتوس دوازده ساله را به خاطر خلافی که انجام می‌دهد محکوم می‌کند تمام تابستان را در حبس خانگی سپری کند بنابراین زمانی که دوشیزه ولکر، همسایه مسن‌شان از او می‌خواهد که برای کمک نزد او برود می‌پذیرد زیرا فرصتی است برای فرار از حبس.

دوشیزه ولکر که سال ها پیش پرستار بوده، انجام کارهای عجیب وغریبی را به او واگذار می کند از جمله نوشتن و تایپ کردن آگهی فوت ساکنان شهر، رانندگی کردن با ماشین قدیمی او و رفتن به دفتر روزنامه برای درج آگهی‌ها یا صدور جواز دفن، همکاری با گروه دختران پیشاهنگ در تهیه شکلات های نعنایی برای خانواده های تنگدست شهر و....
پس از مشکوک شدن روزنامه نگار به مرگ‌های پی در پی زنان مسن شهر و آمدن پلیس به شهر معلوم می شود که آنان با شکلات های مسموم به قتل رسیده اند و قاتل کسی نیست جز...

کتاب "بن بست نورولت" نوشته "جک گانتوس" برنده جوایز نیوبری و اسکات ادل در سال 2012 است.







The Nobody

جمعه 26 مرداد 1397 | 02:22 ب.ظ
send in: ღIntroduction the novelღ



http://uupload.ir/files/peqv_3.jpg

-------------------------
آدم‌ها همیشه دوست دارند دیده شوند. بعضی‌ها دوست دارند آن‌طور که هستند دیده شوند، بعضی‌ها دوست دارند بیشتر از آنچه هستند دیده شوند و بعضی‌ها آن‌قدر درگیر خودشان هستند که فرصتی برای دیده شدن پیدا نمی‌کنند.

«میراکل» این‌گونه است. آن‌قدر درگیر فکرهای جورواجور است که فرصت نمی‌کند با اطرافش ارتباط برقرار کند. این فکرها عادی و از جنس فکرهای من و تو نیست. این فکرها از بیرون است، از مادر بزرگی به نام «گی‌گی» که تصور می‌کند با نیروهای ماورای طبیعی و ارواح ارتباط دارد. «گی‌گی» تصوراتش را به «میراکل» تلقین می‌کند و مانع از رشد طبیعی تفکرات او می‌شود.

«میراکل» یعنی چه؟ در زبان آنها «میراکل» یعنی معجزه. معجزه یعنی چی؟ در نگاه «گی‌گی» یعنی این که مادری در حال مردن کودکش را زنده به دنیا بیاورد. «میراکل» زنده به دنیا می‌آید. او هرگز مادرش را نمی‌بیند تا به سن یازده سالگی می‌رسد و در این سن پدرش ذوب می‌شود. ذوب می‌شود؟ تعجب نکنید، این تصور «گی‌گی» است که به میراکل منتقل می‌شود.

میراکل سه سال با این تصورات دست و پنجه نرم می‌کند؛ در آرزوی این که روزی پدرش برگردد، پدر به همراه مادر، مادری که مرده. اما این همه ماجرا نیست. میراکل خودش نیست و هنگامی که خودت نباشی، می‌شوی «هیچ کس».

«هیچ‌کس» یعنی دختری نوجوان که نه بازی می‌کند، نه دوستی دارد، نه با آدم‌های اطرافش رابطه دارد. هیچ‌کس یعنی «میراکل» که خیال می‌کند مثل مادربزرگش با جهانی دیگر رابطه دارد. دور آدم‌ها هاله‌های رنگی می‌بیند و برای عددها و رنگ‌ها و طعم ‌ها معنی دیگری می‌تراشد.

«هیچ‌کس» یعنی جسمی جوان و روحی پیر؛ جسمی که نامش «میراکل» است و روحی که صاحبش «گی‌گی» است. اما «میراکل» باید این پوسته را بشکند و از آن بیرون بزند. باید با حقیقت زندگی آشنا شود. باید خودِ خودش را پیدا کند و راهی برای دیده شدن.

هان نولن نویسنده این کتاب یکی از اشعار امیلی دیکنسون به نام هیچ کس (شعر اول پست) را در کتاب ذکر کرده. شعری که وصف حال «میراکل» است.

این کتاب، برنده کتاب ملی سال 1997، بهترین کتاب ALA برای نوجوانان، بهترین کتاب سال اسکول لایبرری جورنال، یکی از برگزیدگان بوک لیست ادیتورز، میباشد.